تبليغاتX
*ღ* سراچه خیال *ღ*

جاوا اسكریپت

*ღ* سراچه خیال *ღ*

 

شاید آن روز که سهراب نوشت

    تا شقایق هست زندگی باید کرد،

               خبراز دل پر درد گل یاس نداشت...

    باید اینگونه نوشت:

                          هر گلی هم باشی

                  چه شقایق چه گل پیچک و یاس،

                              زندگی اجباری است...

                                             زندگی باید کرد .....  

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 4 مهر1387 10:45 PM توسط الهه (دخترکویر) |

در میان هاله ای از خنده ها و گریه

اندر این دنیای خونین کام و دل

کودکی هم صدای خاطرات بی رمق گریید

گریه ای در اوج نا پیداهای شب

مادری خندید.

آغوشش لرزید تا که آن را دید

صورت معصوم او حصاری بود از خوبیها

روزنی در عمق چشمهای یک مادر

لحظه ها بوی وصالی داشت دیرینه

زیر نور مهتاب اتاق، دل های خندان

لیک کودک معصوم بود گریان

همچنان آغوش گرم مادری خندان

روزها رفت تا به آخر های یک جاده

جاده ای در عمق یک ابهام

روز گار بس عجیبی بود

کودک آن روز ها اینک هست دختری تنها

پدری بود آن روز ها لیک اینک نیست

دست مهربانش در میان حصار فاصله حیران

دلها مملو از ندامت های نا پیدا

حرفهایی که زد و کارهایی که کرد

ققنوس خیالش امشب بر بام خانه اش منتظر

یاد آن حرفها کودک دیرینه را آزرده کرده

مادری که شاید باید می بود

لیک نیست، امروز هیچ نیست

جز پرسه های شبانه در عمق جاده های خیال

مهر تایید قلم در صفحه های روزگار

دست تقدیری که باید می بود و هست

کودکی در پیله ای از درد و رنج

رنگ رنجور سفر در اوج گذر

مرگ هر چه خوبی و سپیدی در چاه غم

دخترک تنها در گذرگاهی مخوف

دختری از جنس باران های پاییز

آرزویش مرگ؛در تابوتی از جانماز سبز

آرزو دارد کس برای مردنش آه سرد از دل نراند

آرزویش خفتن است بر خاک سرد

سرشار از تهی های مملو از غم

در جوانی رنگ شب در عمق چشمانش نهفته

این است سرنوشتی که برایش نوشته اند ....

 

+ نوشته شده در دوشنبه 12 شهریور1386 8:59 PM توسط الهه (دخترکویر) |

Click to Join FunOnTheNet

من نشانی از تو ندارم٬

اما نشانی ام را برای تو می نویسم:

در عصرهای انتظار٬ به حوالی بی کسی ام قدم بگذار!

خیابان غربت را پیدا کن.

و وارد کوچه پس کوچه های تنهایی شو!

کلبه ی غریبی ام را پیدا کن٬

کنار بید مجنون خزان زده

و کنار مرداب آرزوهای رنگی ام!

در کلبه را باز کن.

و به سراغ بغض خیس پنج راه برو!

حریر غمش را کنار بزن!

مرا خواهی دید با بغضی کویری٬

که غرق عصارهء انتظار

پشت دیوار دردهایم نشسته ام...

+ نوشته شده در پنجشنبه 3 خرداد1386 12:50 PM توسط الهه (دخترکویر) |

چنان دل کندم از دنیــــا،که شکلم شکل تنهایست     

                         ببین مرگ مرا در خویش،که مرگ من تماشایست

مرا در خود می خواهی، تمــــاشا کن تماشا کن      

                           دروغین بودمت دیـــــــروز ، مرا امروز حاشا کن

در این دنیـــــا که حتی ابـر نمی گرید به حال ما      

                           همه از من گریزانند ، تو هم بگذر از این تنــــــها 

فقط اسمـــی به جا مانده از آن چه بودم و هستم      

                            دلم چون دفتــــــــرم خالی ، تنم خشکیده در دستم

گره افتاده در کارم ، به خود کرده گرفتـــــــــارم      

                           به جز در خود فرو رفتن ،چه راهی پیش رو دارم

رفیقان یک به یک رفتند،مرا در خود رها کردند       

                           همه خود درد من بودند،گمان کردم که همــدردند

شگفت از عـــــــــــزیزانی که هم آواز من بودند      

                            به سوی اوج ویرانی ، پُـل پـــــــــرواز من بودند

+ نوشته شده در سه شنبه 15 اسفند1385 4:29 PM توسط الهه (دخترکویر) |

 

 

آیا این من هستم

که همچون غواصی ناشی،در حال دست و پازدن در اقیانوس پهناوری به نام عشق تنها مانده ام؟

تقلا می کنم ... شاید شنا کردن را بیاموزم و غرق نشوم .

اما اشتباه می کنم.

غرق شده ام، از دست رفته ام بدون آنکه بدانم در این سالها دیوانه وار دوستش داشتم.

مرد نوشته هایم را می پرستم و تمام وجودم ، بند بند بدنم، او را تمنا می کند و فریاد می زند :

او سهم من است از زندگی غم گرفته ام ........   

+ نوشته شده در چهارشنبه 15 آذر1385 12:10 PM توسط الهه (دخترکویر) |

gurlzgroup [www.friendmails.net.tc]

 

اگر گاهی ندانسته به احســـــــــــــــــاس تو خندیدم

و یا از روی خودخواهی فقط خود را قشنـگ دیدم

اگر از دست من در خلوت خود گریــه می کردی

ویا بد کردم وهرگز به روی خود نیــــــــــاوردم 

اگر تو مهربان بودی و من نامهــــــــربان بودم

وبرای دیگران بهار و برای تـــــو خزان بودم

اگر تو با تحمل،گله از خودخواهــی ام کردی

اگر زجری کشیدی تـــــو گاهی از زبان من

و یا رنجیده خاطر گشتی از لحن بیــان من

                                                   گناهم را ببخش

                                                   مرا ببخش

+ نوشته شده در جمعه 21 مهر1385 2:4 PM توسط الهه (دخترکویر) |

خسته از دست زمانه

با دلی افسرده از درد

با دو چشمی مملو از اشک

رو به سوی کوره راهی در عمق خیال

با دو پای پیاده

خاطراتی اندرون قلب تاریک

و صداقت های نا کام

روبه رو پیچ و خمی سخت

پشت سر درد های بی رمق

من که تنها این طرف

 تو نیز تنها آن طرف

ساز غمگین جدایی...

دورتر ها کلبه ای ساخته ام با اشک

شاید آن روز بیاید که بیایی

شاید آن روز که بیایی کلبه ام رنگ زمستان را

پشت حصار چوبی باغچه پنهان کند

شاید

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 22 شهریور1385 3:51 PM توسط الهه (دخترکویر) |

 

ای کسانی که مسئول مرگ من هستید،

دوست دارم وقت مردنم چشمانم را باز بگذارید تا همه بدانند چشم انتظار از این دنیا رفتم.

دستانم را از تابوت بیرون بگذارید تا همه بدانند دست خالی از این دنیا رفتم.

مرا در تابوت سیاه بگذارید تا همه بدانند هرچی سیاه بختی بود من کشیدم.

قالب یخی بر سر مزارم بگذارید تا با اولین طلوع خورشید به جای یارم بر سر مزارم گریه کند.

زیرا میدانم او از مرگ من با خبر نخواهد شد.

+ نوشته شده در پنجشنبه 16 شهریور1385 7:32 PM توسط الهه (دخترکویر) |

 

 

من همون جزیره بودم،خاکی و صمیمی و گرم            واسه عشق بازی موجـا، قامتم یه بستر نرم

یه عزیز دردونه بودم پیش چشم خیس موجا             یه نگین ســـــــبز خالص روی انگشتر دریا

تا که یه روز تو رسیدی،توی قلبم پا گذاشتی             لحظه های عاشقی رو تو وجودم جا گذاشتی

زیر رگبار نگاهــــت دلم انگار زیر و رو شد              برای داشتن عشقــــــش همه جونم آرزو شد

تو نفس کشیدی انـــــگار نفسم برید تو سینه             ابر و باد و دریــا گفتن حس عاشقــــی همینه

اومدی تو ســـــرنوشتم بی بهونه پا گذاشتی             اما تا قایقی اومد، از مــــــــــن و دلم گذشتی

رفتی با قایق عشقــــــــت سوی روشنی فردا            من و دل اما نشستیم چشـم به راهت لب دریا

دیگه رو خاک وجودم نه گلی هست نه درختی          لحظه های بی تو بودن می گذره اما به سختی  

+ نوشته شده در پنجشنبه 19 مرداد1385 11:33 PM توسط الهه (دخترکویر) |

 

رها کن مرا در بلندای تنهاییم

و بگذار در شهر شعرم بمانم

نمی خواهمت ای غریبه

مبادا به همراه من تا حضورم بیایی

که چون تو غریبه ای بسی .

پشت دیوار قلبم نشستند

و دزدانه بر آرزوهای من پا نهادند،

شکستند احساس من ،

چینی نازک خاطرم را

و رفتند.

نمی خواهمت ای مسافر

مبادا تو در کوچه باغ دلم ره بیابی

و پرپر کنی غنچه های خیالم .

مبادا به خلوتگه شعر من پا گذاری

و احساس من را بدزدی

که عمریست در قلب من خانه دارد

و جا پای هر رهگذر، هر مسافر

نباید که بر جاده های دلم جا بماند .

+ نوشته شده در شنبه 17 تیر1385 6:1 PM توسط الهه (دخترکویر) |

X

روز از پی خیال تو از خانه می روم / شب در سکوت خلوت من خانه می کنی / من می نویسم از تو واز لحظه های عمر/ پایین خاطرات من امضا نمی کنی؟


Home
Email
Bahar20

Archives

87/07/01 - 87/07/07

86/06/08 - 86/06/14

86/03/01 - 86/03/07
85/12/05 - 85/12/21
85/09/05 - 85/09/21
85/07/05 - 85/07/21
85/06/22 - 85/06/31
85/06/05 - 85/06/21
85/05/05 - 85/05/21
85/04/05 - 85/04/21



Links

*ღ* کلبه اشک*ღ*
*ღ*سهم شب*ღ*
*ღ*سرای من *ღ*
*ღ*قلبهای بارونی*ღ*
*ღ*عاشق فراری*ღ*
*ღ*لیدا جون*ღ*
*ღ*اشعار عاشقانه من*ღ*
*ღ*سوسه*ღ*
*ღ*یاعلی گفتیم وعشق آغاز شد*ღ*
*ღ*عشق هرگز نمی میرد*ღ*
*ღ*پرواز بی پرش *ღ*
*ღ*نيلوفر آزاد *ღ*
*ღ*ستاره کوچولو *ღ*
*ღ*ساحل یخی غزل جونم *ღ*
بهترین کد های موزیک برای وبلاگ
طـــراح قـــالــب
** احساسی ترین نوشته ها **
کسب درآمد
جاوا اسکریپت
داستان کوتاه عاشقانه
اس ام اس فارسی
منبع کد آهنگ برای وبلاگ
Download Books
منبع کد موزیک برای وبلاگ
قالب های بهاربیست


LinkDump

آرشیو پیوندهای روزانه