
در میان هاله ای از خنده ها و گریه
اندر این دنیای خونین کام و دل
کودکی هم صدای خاطرات بی رمق گریید
گریه ای در اوج نا پیداهای شب
مادری خندید.
آغوشش لرزید تا که آن را دید
صورت معصوم او حصاری بود از خوبیها
روزنی در عمق چشمهای یک مادر
لحظه ها بوی وصالی داشت دیرینه
زیر نور مهتاب اتاق، دل های خندان
لیک کودک معصوم بود گریان
همچنان آغوش گرم مادری خندان
روزها رفت تا به آخر های یک جاده
جاده ای در عمق یک ابهام
روز گار بس عجیبی بود
کودک آن روز ها اینک هست دختری تنها
پدری بود آن روز ها لیک اینک نیست
دست مهربانش در میان حصار فاصله حیران
دلها مملو از ندامت های نا پیدا
حرفهایی که زد و کارهایی که کرد
ققنوس خیالش امشب بر بام خانه اش منتظر
یاد آن حرفها کودک دیرینه را آزرده کرده
مادری که شاید باید می بود
لیک نیست، امروز هیچ نیست
جز پرسه های شبانه در عمق جاده های خیال
مهر تایید قلم در صفحه های روزگار
دست تقدیری که باید می بود و هست
کودکی در پیله ای از درد و رنج
رنگ رنجور سفر در اوج گذر
مرگ هر چه خوبی و سپیدی در چاه غم
دخترک تنها در گذرگاهی مخوف
دختری از جنس باران های پاییز
آرزویش مرگ؛در تابوتی از جانماز سبز
آرزو دارد کس برای مردنش آه سرد از دل نراند
آرزویش خفتن است بر خاک سرد
سرشار از تهی های مملو از غم
در جوانی رنگ شب در عمق چشمانش نهفته
این است سرنوشتی که برایش نوشته اند ....

من نشانی از تو ندارم٬
اما نشانی ام را برای تو می نویسم:
در عصرهای انتظار٬ به حوالی بی کسی ام قدم بگذار!
خیابان غربت را پیدا کن.
و وارد کوچه پس کوچه های تنهایی شو!
کلبه ی غریبی ام را پیدا کن٬
کنار بید مجنون خزان زده
و کنار مرداب آرزوهای رنگی ام!
در کلبه را باز کن.
و به سراغ بغض خیس پنج راه برو!
حریر غمش را کنار بزن!
مرا خواهی دید با بغضی کویری٬
که غرق عصارهء انتظار
پشت دیوار دردهایم نشسته ام...

چنان دل کندم از دنیــــا،که شکلم شکل تنهایست
ببین مرگ مرا در خویش،که مرگ من تماشایست
مرا در خود می خواهی، تمــــاشا کن تماشا کن
دروغین بودمت دیـــــــروز ، مرا امروز حاشا کن
در این دنیـــــا که حتی ابـر نمی گرید به حال ما
همه از من گریزانند ، تو هم بگذر از این تنــــــها
فقط اسمـــی به جا مانده از آن چه بودم و هستم
دلم چون دفتــــــــرم خالی ، تنم خشکیده در دستم
گره افتاده در کارم ، به خود کرده گرفتـــــــــارم
به جز در خود فرو رفتن ،چه راهی پیش رو دارم
رفیقان یک به یک رفتند،مرا در خود رها کردند
همه خود درد من بودند،گمان کردم که همــدردند
شگفت از عـــــــــــزیزانی که هم آواز من بودند
به سوی اوج ویرانی ، پُـل پـــــــــرواز من بودند

آیا این من هستم
که همچون غواصی ناشی،در حال دست و پازدن در اقیانوس پهناوری به نام عشق تنها مانده ام؟
تقلا می کنم ... شاید شنا کردن را بیاموزم و غرق نشوم .
اما اشتباه می کنم.
غرق شده ام، از دست رفته ام بدون آنکه بدانم در این سالها دیوانه وار دوستش داشتم.
مرد نوشته هایم را می پرستم و تمام وجودم ، بند بند بدنم، او را تمنا می کند و فریاد می زند :
او سهم من است از زندگی غم گرفته ام ........
![www.friendsmail.net.tc gurlzgroup [www.friendmails.net.tc]](http://aycu09.webshots.com/image/45128/2004728331090715343_rs.jpg)
اگر گاهی ندانسته به احســـــــــــــــــاس تو خندیدم
و یا از روی خودخواهی فقط خود را قشنـگ دیدم
اگر از دست من در خلوت خود گریــه می کردی
ویا بد کردم وهرگز به روی خود نیــــــــــاوردم
اگر تو مهربان بودی و من نامهــــــــربان بودم
وبرای دیگران بهار و برای تـــــو خزان بودم
اگر تو با تحمل،گله از خودخواهــی ام کردی
اگر زجری کشیدی تـــــو گاهی از زبان من
و یا رنجیده خاطر گشتی از لحن بیــان من
گناهم را ببخش
مرا ببخش

خسته از دست زمانه
با دلی افسرده از درد
با دو چشمی مملو از اشک
رو به سوی کوره راهی در عمق خیال
با دو پای پیاده
خاطراتی اندرون قلب تاریک
و صداقت های نا کام
روبه رو پیچ و خمی سخت
پشت سر درد های بی رمق
من که تنها این طرف
تو نیز تنها آن طرف
ساز غمگین جدایی...
دورتر ها کلبه ای ساخته ام با اشک
شاید آن روز بیاید که بیایی
شاید آن روز که بیایی کلبه ام رنگ زمستان را
پشت حصار چوبی باغچه پنهان کند
شاید

ای کسانی که مسئول مرگ من هستید،
دوست دارم وقت مردنم چشمانم را باز بگذارید تا همه بدانند چشم انتظار از این دنیا رفتم.
دستانم را از تابوت بیرون بگذارید تا همه بدانند دست خالی از این دنیا رفتم.
مرا در تابوت سیاه بگذارید تا همه بدانند هرچی سیاه بختی بود من کشیدم.
قالب یخی بر سر مزارم بگذارید تا با اولین طلوع خورشید به جای یارم بر سر مزارم گریه کند.
زیرا میدانم او از مرگ من با خبر نخواهد شد.

من همون جزیره بودم،خاکی و صمیمی و گرم واسه عشق بازی موجـا، قامتم یه بستر نرم
یه عزیز دردونه بودم پیش چشم خیس موجا یه نگین ســـــــبز خالص روی انگشتر دریا
تا که یه روز تو رسیدی،توی قلبم پا گذاشتی لحظه های عاشقی رو تو وجودم جا گذاشتی
زیر رگبار نگاهــــت دلم انگار زیر و رو شد برای داشتن عشقــــــش همه جونم آرزو شد
تو نفس کشیدی انـــــگار نفسم برید تو سینه ابر و باد و دریــا گفتن حس عاشقــــی همینه
اومدی تو ســـــرنوشتم بی بهونه پا گذاشتی اما تا قایقی اومد، از مــــــــــن و دلم گذشتی
رفتی با قایق عشقــــــــت سوی روشنی فردا من و دل اما نشستیم چشـم به راهت لب دریا
دیگه رو خاک وجودم نه گلی هست نه درختی لحظه های بی تو بودن می گذره اما به سختی

رها کن مرا در بلندای تنهاییم
و بگذار در شهر شعرم بمانم
نمی خواهمت ای غریبه
مبادا به همراه من تا حضورم بیایی
که چون تو غریبه ای بسی .
پشت دیوار قلبم نشستند
و دزدانه بر آرزوهای من پا نهادند،
شکستند احساس من ،
چینی نازک خاطرم را
و رفتند.
نمی خواهمت ای مسافر
مبادا تو در کوچه باغ دلم ره بیابی
و پرپر کنی غنچه های خیالم .
مبادا به خلوتگه شعر من پا گذاری
و احساس من را بدزدی
که عمریست در قلب من خانه دارد
و جا پای هر رهگذر، هر مسافر
نباید که بر جاده های دلم جا بماند .

از زندگی ،از این همه تــکرار خسته ام
از های و هوی کوچـه و بازار خسته ام
دلگیرم از ستــــــــاره و آزرده ام ز مـــاه
امشـب دگر زهر که و هر کـــــــــار خسته ام
دل خسته،سوی خانه تن خستـــــــه میکشم
آوخ...کــزین حصــــــــــــــار دل آزار خسته ام
بیزارم از خمــــــــــــــوشی تقویم روی میز
وز دنگ دنگ ســـــــــــــــاعت دیوار خسته ام
از او که گفت : یــــــار تو هستم ولی نبود
از خود که بی شکیبم و بی یـــــار،خسته ام
تنـــــها و دل گرفته و بیــزار و بی امید
از حال من مپرس که بسیـــــــار خسته ام
تو مثل راز پاييزی و من رنگ زمستان
چگونه دل اسيرت شد قسم به شب نمي دانم
تو مثل شمعدانی ها پر از رازی و زيبايی
و من در پيش چشمان تــــو مشتی خاك گلدانم
تو دريایي تريني آبي و آرام و بی پايان
و من موج گرفتاری اسير دست طوفانم
تو مثل آسمانی مهربان و آبی و شفاف
و من در آرزوی قطـــــــــــــره های پاك بارانم
نمی دانم چه بايد كرد با اين روح آشفته
به فريادم برس ای عشق من امشب پريشانم
تو دنيای منی بی انتها و ساكت و سرشار
و من تنــها در اين دنيای دور از غصه مهمانم
تو مثل مرز احساسی قشنگ و دور و نامعلوم
و من در حسرت ديدار چشمت رو به پايانم
تو مثل مرهـــــــــــمی بر بال بی جان كبوتر
و من هم يك كبـــــــــــوتر تشنه باران درمانم
بمان امشب كنار لحظه های بی قرار من
ببين با توچه رويايی ست رنگ شوق چشمانم
شبی يك شا خه نيــلوفر به دست آبيت دادم
هنوز از عطر دستانت پر از شوق است دستانم
تو فكرخواب گلهايی كه يک شب باد ويران كرد
و من خواب ترا می بينم و لبــــــــــــخند پنهانم
تو مثل لحظه ای هستی كه باران تازه می گيرد
و من مرغی كه از عشقت فقط بی تاب و حيرانم
تو می آيی و من گل می دهم در سايه چشمت
و بعد از تو منم با غصه های قــــلب سوزانم
تو مثل چشمه اشــــكی كه از يك ابر می بارد
و من تنها ترين نيــــــــــــلوفر رو به گلستانم
شبست و نغمه مهتاب و مرغان سفر كرده
و شايد يك مه كمرنگ از شعری كه می خوانم
تمام آرزوهايــــــــــــــــم زمانی سبز ميگردد
كه تو يك شب بگويی دوستـم داری تو می دانم
غروب آخر شعرم پر از آرامش درياست
ومن امشب قسم خوردم ترا هرگز نرنجانم
به جان هر چه عاشق توی اين دنيای پرغوغاست
قدم بگذار روی كوچه های قلــــــــب ويرانـم
