
رها کن مرا در بلندای تنهاییم
و بگذار در شهر شعرم بمانم
نمی خواهمت ای غریبه
مبادا به همراه من تا حضورم بیایی
که چون تو غریبه ای بسی .
پشت دیوار قلبم نشستند
و دزدانه بر آرزوهای من پا نهادند،
شکستند احساس من ،
چینی نازک خاطرم را
و رفتند.
نمی خواهمت ای مسافر
مبادا تو در کوچه باغ دلم ره بیابی
و پرپر کنی غنچه های خیالم .
مبادا به خلوتگه شعر من پا گذاری
و احساس من را بدزدی
که عمریست در قلب من خانه دارد
و جا پای هر رهگذر، هر مسافر
نباید که بر جاده های دلم جا بماند .

از زندگی ،از این همه تــکرار خسته ام
از های و هوی کوچـه و بازار خسته ام
دلگیرم از ستــــــــاره و آزرده ام ز مـــاه
امشـب دگر زهر که و هر کـــــــــار خسته ام
دل خسته،سوی خانه تن خستـــــــه میکشم
آوخ...کــزین حصــــــــــــــار دل آزار خسته ام
بیزارم از خمــــــــــــــوشی تقویم روی میز
وز دنگ دنگ ســـــــــــــــاعت دیوار خسته ام
از او که گفت : یــــــار تو هستم ولی نبود
از خود که بی شکیبم و بی یـــــار،خسته ام
تنـــــها و دل گرفته و بیــزار و بی امید
از حال من مپرس که بسیـــــــار خسته ام
تو مثل راز پاييزی و من رنگ زمستان
چگونه دل اسيرت شد قسم به شب نمي دانم
تو مثل شمعدانی ها پر از رازی و زيبايی
و من در پيش چشمان تــــو مشتی خاك گلدانم
تو دريایي تريني آبي و آرام و بی پايان
و من موج گرفتاری اسير دست طوفانم
تو مثل آسمانی مهربان و آبی و شفاف
و من در آرزوی قطـــــــــــــره های پاك بارانم
نمی دانم چه بايد كرد با اين روح آشفته
به فريادم برس ای عشق من امشب پريشانم
تو دنيای منی بی انتها و ساكت و سرشار
و من تنــها در اين دنيای دور از غصه مهمانم
تو مثل مرز احساسی قشنگ و دور و نامعلوم
و من در حسرت ديدار چشمت رو به پايانم
تو مثل مرهـــــــــــمی بر بال بی جان كبوتر
و من هم يك كبـــــــــــوتر تشنه باران درمانم
بمان امشب كنار لحظه های بی قرار من
ببين با توچه رويايی ست رنگ شوق چشمانم
شبی يك شا خه نيــلوفر به دست آبيت دادم
هنوز از عطر دستانت پر از شوق است دستانم
تو فكرخواب گلهايی كه يک شب باد ويران كرد
و من خواب ترا می بينم و لبــــــــــــخند پنهانم
تو مثل لحظه ای هستی كه باران تازه می گيرد
و من مرغی كه از عشقت فقط بی تاب و حيرانم
تو می آيی و من گل می دهم در سايه چشمت
و بعد از تو منم با غصه های قــــلب سوزانم
تو مثل چشمه اشــــكی كه از يك ابر می بارد
و من تنها ترين نيــــــــــــلوفر رو به گلستانم
شبست و نغمه مهتاب و مرغان سفر كرده
و شايد يك مه كمرنگ از شعری كه می خوانم
تمام آرزوهايــــــــــــــــم زمانی سبز ميگردد
كه تو يك شب بگويی دوستـم داری تو می دانم
غروب آخر شعرم پر از آرامش درياست
ومن امشب قسم خوردم ترا هرگز نرنجانم
به جان هر چه عاشق توی اين دنيای پرغوغاست
قدم بگذار روی كوچه های قلــــــــب ويرانـم
