
خسته از دست زمانه
با دلی افسرده از درد
با دو چشمی مملو از اشک
رو به سوی کوره راهی در عمق خیال
با دو پای پیاده
خاطراتی اندرون قلب تاریک
و صداقت های نا کام
روبه رو پیچ و خمی سخت
پشت سر درد های بی رمق
من که تنها این طرف
تو نیز تنها آن طرف
ساز غمگین جدایی...
دورتر ها کلبه ای ساخته ام با اشک
شاید آن روز بیاید که بیایی
شاید آن روز که بیایی کلبه ام رنگ زمستان را
پشت حصار چوبی باغچه پنهان کند
شاید
