
رها کن مرا در بلندای تنهاییم
و بگذار در شهر شعرم بمانم
نمی خواهمت ای غریبه
مبادا به همراه من تا حضورم بیایی
که چون تو غریبه ای بسی .
پشت دیوار قلبم نشستند
و دزدانه بر آرزوهای من پا نهادند،
شکستند احساس من ،
چینی نازک خاطرم را
و رفتند.
نمی خواهمت ای مسافر
مبادا تو در کوچه باغ دلم ره بیابی
و پرپر کنی غنچه های خیالم .
مبادا به خلوتگه شعر من پا گذاری
و احساس من را بدزدی
که عمریست در قلب من خانه دارد
و جا پای هر رهگذر، هر مسافر
نباید که بر جاده های دلم جا بماند .
